
سرویس نقد هنری_ محمدرضا انیسی آرانی: این فیلم در مراحل ساخت، در خصوص تمدید پروانهی ساخت خبرساز شد و از طرف مسئولان سینمایی، از جوزانی خواسته شد تا ساخت فیلم را با نام دیگری دنبال کنند. اما او نام فیلم خود را تغییر نداد و با همان نام «ایران برگر»، فیلم ساخته و به جشنوارهی سی و دوم فجر ارائه شد.
فیلم با ورود یک گروه هنری به روستا آغاز میشود. همزمان زمزمهی برگزاری انتخابات، کم کم بر سر زبانها میافتد و بزرگان دو خانوادهی بزرگ روستا، که از قضا با یکدیگر اختلافات دیرین دارند، برای انتخابات نامزد میشوند، انتخاباتی که در پایان آن باید مشخص شود روستا به «استان شرقی» یا «استان غربی» ملحق شود. در این بین مدیر مدرسه هم با وجود آن که ظاهرا مردم به او رای نخواهند داد، نامزد شده است...
این فیلم پر بازیگر است و شاید یکی از دلایلی که جوزانی را در ساخت آن دچار مشکل کرده است، ناتوانی در پرداخت شخصیتهای فیلم است. به طوری که بسیاری از نقشها را میتوان بی مورد دانست. داستان در برخی موارد به وضوح از دست فیلمساز در رفته است! بازیهای بازیگران به شدت ناپخته و نامتوازن است. با وجود شوخیهای زیادی که با تنوع در طول فیلم گنجانده شده است و گاه به سوی ابتذال میگراید، فیلم کشش ندارد و بیننده را خسته میکند. حتی استفاده از جلوههای بصری مربوط به فضای روستایی، نتوانسته است آب و رنگ فیلم را عوض کند و به آن سر و شکل بدهد.
در پیچ و تاب شخصیتهای متعدد این فیلم، رشتهی کلام از دست همه رها شده است و فقط بازی چند بازیگر مشهور آن رخ مینماید. بازیگرانی که در چند سال اخیر با بازی در سریالهای تلویزیونی شهرتی کسب کرده اند و احتمالا در صورتی که این فیلم به اکران برسد، فروش خوبی برای آن رقم بزنند. رابطهی عاشقانهی سهراب (حمید گودرزی) و ماهگل (سحر جعفری جوزانی) که گویا به صورت یک روایت موازی، قرار است کارگردان را در پرداخت داستان فیلم یاری کند، برایش دست و پا گیر و در طول فیلم گم شده است... البته همکاری شهرام ناظری برای اجرای تیتراژ پایانی فیلم با شعری از سیاوش کسرایی از نکات قابل توجه فیلم است.
با این حال روایت داستان بسیار سطحی و عوامانه بود: جدال دو قبیله در یک روستا و در میان آنها، مدیرمدرسه (محمدرضا هدایتی) به عنوان روشنفکری که جامعه از او رویگردان است و نهایتا هم یک پایان بدون مقدمه، که اگر ادعا کنیم سطح فیلم را در حد فیلم فارسی پایین آورد، پر بی راه نرفته ایم. آنهایی هم که قرار است نمایندگان هنر باشند، سر در گم و فرمانبردارند و به اکراه دستورات بزرگان روستا را اجرا میکنند. نهایتا هم در درگیری دو عشیره، از روستا میگریزند و به همان جایی میروند که از آن آمده بودند!

در سراسر فیلم، بازیگران با لهجهی لری صحبت میکنند. این کار گاهی باعث جذابیت فیلم میشود ولی با این وجود نگاه فیلم به روستا، نگاهی سادهانگارانه و غیرواقعی است. فیلم روستاییان را مردمانی «بیفرهنگ» معرفی میکند که با تصمیماتی شتابزده و غیرمنطقی، باعث میشوند اتفاقات نادرست ایجاد شود. هر بار که مسأله ای پیش میآید، همه با بی منطقی به جان هم میافتند و دعوا میکنند. این مسأله را باید در یکی از آفتهایی جست که در سالهای اخیر گریبانگیر قشر روشنفکرنمای حاکم بر سینماست. بیماری مزمن جدایی مفرط از مردم، سبب شده است مردم نیز از هنرمندان فاصله بگیرند و استقبال از فیلمها در چند سال اخیر افول کند. هر چند در یکی دو سال اخیر، با رویکردهایی که رسانهی ملی به سینما داشته است، فروش فیلمها بالا رفته است، ولی باید به این نکته اعتراف کرد که آن چه در سینما به مردم نشان داده میشود، از مردم نیست. متاسفانه در بین این قشر روشنفکرنما، تصویری که از روستا وجود دارد، بسیار غلط و ساده لوحانه است. نشان دادن روستا به عنوان جایی که افراد بی فرهنگ و سطح پایین در آن زندگی میکنند، ابزار ظالمانه ای است که سینماگران به راحتی برای جذابیت بخشیدن به فیلمهای خود از آن بهره میگیرند.
فیلم نگاهی زیرکانه به رفتارهای نامزدهای انتخاباتی در دوران مقارن با انتخابات دارد. مثلا برای آن که نامزدها رای بیاورند، به زنها توجه میکنند، هنرمندان را از بند بیرون میآورند، به مردم هدیه میدهند و وعدههایی را برای آنان ترسیم میکنند که واقعی نیست. آن چه در مورد رفتار مردم در قبال این کارها نشان داده میشود نیز، با کمال تاسف منطبق بر همان چیزی است که هست. نمی توان انکار کرد که مردم بدون توجه به لیاقت افراد، بلکه با در نظر گرفتن روابط و خویشاوندیها یا با توجه به «پول»هایی که خرج میکنند رای میدهند و به این ترتیب، انتخابات که باید جایی برای تعیین سرنوشت باشد، به محلی برای «رای فروشی» تبدیل میشود. با این اوصاف باید اذعان کنیم که کارگردان این فیلم را ساخته بود تا «بیانیه» بخواند و موعظه کند. اما ندانسته خود را گم کرد و بی جهت به تعریف کردن یک داستان کسلکننده افتاد.