
حلقه وصل: همزمان با شیوع گسترده ویروس کرونا در شهر مقدس قم، جمعی از اعضای خانه طلاب جوان با ارسال نامهای به محمدرضا قدیر رئیس دانشگاه علوم پزشکی قم اعلام کردند که آمادگی دارند به عنوان پرستار یا خدمه به بیماران قرنطینه خدمت کنند.
در این نامه که در آن از جهاد یاریرسانی به بیماران تحت عنوان «تکلیف الهی» یاد شده تاکید شده است: امیداوریم با موافقت جنابعالی امکان این توفیق برای این مجموعه فراهم شود.(متن کامل نامه جمعی از طلاب به رئیس دانشگاه علوم پزشکی قم)
همچنین همزمان با ارسال این نامه، خانه طلاب جوان، فراخوان «جهاد یاریرسانی» را خطاب به طلاب، دانشجویان، جوانان، گروههای جهادی و تبلیغی استان قم منتشر منتشر کرده و از همه علاقهمندان به فعالیت در زمینههایی همچون «پرستاری عمومی از مبتلایان ویروس کرونا»، «پرستاری و پزشکی تخصصی از مبتلایان به کرونا»، «بستهبندی، جابجایی و توزیع بستههای بهداشتی»، «فعالیتهای تبلیغی و تبیینی برای ایجاد روحیه معنوی و مقابله با عملیات روانی» دعوت به عمل آورد.(مشاهده فراخوان جهاد یاریرسانی)
با موافقت وزارت بهداشت با این درخواست اعضای خانه طلاب جوان، در نهایت جمعی از طلاب، به بیمارستانهای شهر قم که بیماران مبتلا به ویروس کرونا در آنها بستری بودند اعزام شده و فعالیت خود را آغاز کردند و این جهاد یاریرسانی تاکنون نیز ادامه داشته است.
حجتالاسلام علی مهدیان یکی از طلابی است که به صورت داوطلبانه اقدام به حضور در بیمارستان و کمکرسانی به بیماران کرونا کرده و دیدهها و شنیدههای خود را به رشته تحریر درآورده است که در ادامه میتوانید این مطلب جالب را بخوانید:
* ساعت ۱۲ و نیم شب بود، میخواستم برم تو بخش، چند بار زنگ زدم به مسئول هماهنگیمون که از پرستارها بود، گوشی رو برنداشت. با خودم گفتم یه ماسک میزنم میرم تو بخش لباس میپوشم.
* به سرباز دم در گفتم، ماسک هست؟ گفت آره زیاده. گفتم یکی برام پیدا میکنی؟ گفت چشم. رفت اینور و اونور کلی گشت آخرش گفت. برو از فلان جا بگیر. ببخشید نمیتونم تا آنجا برم برات بگیرم. خندم گرفت. یعنی چی «ببخشید»؟
* اومدم برم بالا توی بخش، نگهبان جلوم رو گرفته، آقا کجا؟
- هیچی میخوام برم توی بخش کمک.
+ صبر کن.
رفت پیش یه مسوول بالاتر. من هم دنبالش رفتم. طرف دو تا گوشی دستش بود. با یه حال نگرانی داشت چیزی رو پیگیری میکرد. صحبتش که تموم شد. گفت خانوم بارداره مبتلا شده. ایشالا که چیزی نمیشه.
* وقتی متوجه شد از طلبههام. یه دست لباس داد با لبخند و گفت بپوش. نگهبان گفت بگذار کمکت کنم. همینطور که بندهای پشت لباسم رو میبست گفت ببخشید معطلت کردم.
پیش خودم گفتم: چه جالب! چرا میگه «ببخشید»؟!
* صبح کارم تموم شد دیدم مسئولی که دیشب بهش زنگ زده بودم، زنگ زد. پشت تلفن میگفت. آقا شرمنده دیشب استراحت میکردم جواب ندادم. خجالت کشیدم بد موقع زنگ زده بودم الان او داشت معذرتخواهی میکرد.
* رفتم فروشگاه بیمارستان آبمیوه بخرم کارت کشیدم بعد یادم افتاد چند چیز دیگه هم باید بخرم اومدم کارت بکشم فروشنده گفت آقا ببخشید دوباره مجبور شدید کارت بکشید.
* یه دفعه احساس کردم کلا قراره امروزه یه درس تازه از محیط بگیرم، یه درس طلبگی جدید برای من آخوند. شما شاید بخندید ولی این روزها توی این بیمارستان درسهای طلبگی میگیرم که به جانم مینشینه.
* فهمیدم وقتی فضا پر از احساس «تعهد» و «مسئولیت» میشه همه بیشتر خودشون رو بدهکار هم میبینن تا طلبکار. این معذرتخواهیها یعنی محیط رشد کرده. پر از تعهد و مسئولیت شده. و این یعنی صحنه پر از مقاومت شده. یا اینکه بهتره بگم مقاومت نهفته در جان این امت، داره خودش رو نشون میده.
* شیفت پرستارها عوض شده بود. پرستارها عموما با ما رفیق میشن. برخلاف من که از پشت ماسک و لباسهای مخصوص کسی رو نمیشناسم و برام همه مثل همن و همه رو با «ببخشید» و «شرمنده» صدا میزنم، اونها خیلی زود اسممونو یاد میگیرن و با رفاقت برخورد میکنن.
* اما این بار این پرستارش فرق میکرد. رو مخ من بود. اول که من رو دید داشتم به اتاقها سر میزدم. نصف شب بود میخواستم ببینم کسی کاری نداشته باشه.
* بیمقدمه گفت مشکلات مردم زیاد شده. گفتم بله. گفت همه این مشکلات از وقتی شروع شد که همه چی رو به سیاست ربط دادیم. دین رو هم آوردیم تو همه چی قاطی کردیم تو سیاست تو همه چی.
* با خودم گفتم ای خدا نصفه شبی این کیه خورده به پستِ من بدبخت. گفتم یعنی چه جوری خوبه؟ گفت مثل خارجیها دینشون سر جاشه امور دیگهشون هم سر جاشه. اینجا حوزه و دین به زور میخواد همهجا باشه. به شوخی گفتم آره بابا مثل واتیکان خوبه، نه؟ یه لحظه جا خورد، مکثی کرد و بعد گفت آره آفرین.
خدا رو شکر زیر ماسک خندم معلوم نمیشد.
* همینطور که او حرف میزد من داشتم فکر میکردم . تو دلم میگفتم الان وایسم با این بحث کنم؟ ارشادش کنم؟ براش توضیح بدم که دین اگر یه گوشه زندگی باشه دنیا یه گوشه دیگه، این شرک جدیده غربیهاس و نمیدونم از این حرفها که کلی بلدم دربارش منبر برم؟
الان آخه؟ الان باید حواس او و حواس من به بیمارها باشه.
* از اون طرف من طلبهام. امیرالمومنین وسط میدون جنگ هم درس میداد به رزمندههاش میگفت الان وقتشه. کاری که سالهاست من آخوند حوزوی برای این پرستار قمی نکردم. الان باید جبران کنم و اصلا نمیدونم من روحانی کلا چیکار کردم تا حالا که بغل گوشم یه پرستار قمی میگه حوزه واتیکان بشه بهتره، الان بیام و خطای حوزوی خودم و حوزه و همه رو جبران کنم و برای این پرستار حرف بزنم.
* بهش بگم انقلاب پیدا شد که بگه هم دین قرون وسطی دین نبود هم دین مدرن. دین من، سیاست رو مقدس میکنه مثل خمینی. جنگ رو مقدس میکنه مثل زینالدین و همت و باکری، شر لشکرهای سیاه و سرخ و آبی رو کم میکنه مثل سردار قدس. دین من علم رو مقدس میکنه، همه عالم رو مسجد میکنه محل توجه به خدا محل عشقورزی آدمها به هم. باز گفتم چه جوری میتونم این همه حرف رو تو این وضعیت براش بگم از پشت ماسک وسط بخش و بین بیمارها. شاید هم این آدم حرف زیاد شنیده. اثر نکرده.
* راستی این ماسک و این لباسها هم خیلی اذیت میکنه خداییش. گرمه. آدم زیرش خیس عرق میشه....
باور نمیکنید اما همه اینها ظرف چند ثانیه از ذهنم گذشت.
* وقتی متوجه لباسهام شدم احساس کردم؛ بودن من اینجا بهتر از زبون گشودن برای او است. یاد جمله آقا افتادم که به بچههای جهادی میگفت شما قرآن هم یاد مردم ندید صرف حضورتون آیه قرآنه برای مردم.
* حضور طلبهها وسط صحنه کنار این پرستار تو این نیمهشب، باطلالسحر همه افکار ویروسخورده غربیه. واکسنیه برای خودش. خودم هم از خودم تعجب کردم اولین باری بود که مقابل حرف غلط یه نفر هیچی نگفتم و عبور کردم. و احساس میکردم اینطوری موثرتره.
* نیمه شبها ظاهرش اینه که همه خوابند و کاری نیست. ولی واقعیت اینه که نیمهشبها احتیاج بیماران بیشتره. شبها بیمارها خجالت میکشن کسی را صدا بزنن. میترسن شاید بقیه بیمارها بیدار شن. از کنار اتاقی عبور نمیکنی مگر اینکه کسی کاری داره باهات. شبها بیمارها یاد خانواده میافتن دلتنگ میشن. احساس بیماری هم در شب بیشتر میشه.
* شب از کنار اتاقی عبور میکردم دیدم مردی پنجاه و چند ساله با موهای جوگندمی روی تخت نشسته، رفتم نزدیک آهسته گفتم کاری دارید؟ گفت میتونی این پارچه رو خیس کنی؟ تب دارم. چفیهای بود . گرفتم و با آب ترش کردم. بهش دادم.
* نفس کشیدن براش سخت بود. گفت درجه اکسیژن رو بیشتر میکنی؟ انجام دادم. رفتم بیرون و چرخ زدم و برگشتم دیدم نشسته. گفتم چی کار دارید؟ گفت میخوام وضو بگیرم. بلندش کردم تلو تلو میخورد. گفت باید وضو بگیرم جبیرهای.
* دوست داشتم کمکش کنم نمیدونستم چطوری. نمیدونم کی بود و چیکاره بود. اما احساس میکردم خیلی باصلابت و صبوره. شاید تو این مدت فقط یک بار شنیدم که وسط نفس نفس زدنهاش گفت «خسته شدم».
* گفتم چی کار کنم حاجی؟ گفت پشتم رو کمی ماساژ بده. کارهایی که پرستارها یادم داده بودند انجام دادم. دیدم زیر لب میگه شکر خدایا شکر.
* نمیدونم بچههاش چه حالی دارند الان؟ نمیدونم روز پدر رو چطور قراره به باباشون تبریک بگن؟ فقط میدونم باباهای زیادی قرنطینهاند و بچههاشون نگرانشون. باباهای باصلابتی که بودنشون توی خونه برای اون خونه احساس امنیت و آرامشه.
* بچهها! رفقا! حضرت آقا تو سخنرانیش گفت روی دعاهای شماها حساب کرده. دعا کنید برای این باباها. برای خونوادههاشون. برای دل بچههاشون. دعا کنید این شبها به حق بابای همه مظلومین عالم علی علیه السلام.