
حلقه وصل: محسن اقبالدوست از فعالان رسانهای کشور و سرپرست گروه برنامههای تلویزیونی بسیج سازمان صدا و سیما روز گذشته با گروهی از عوامل مستندساز به قسمتهای مختلف شهر قم و از جمله بهشت معصومه(س) رفته و حاشیهنگاری قابلتاملی از دیدهها و شنیدههای خود داشته است.
در ادامه متن حاشیهنگاری این فعال رسانهای آمده است:
عجیب روزی بود امروز... همراه بودم با بچههای مستندساز مرکز بسیج. به قم رفتیم جاهای مختلفی را دیدیم و تصاویرش را ثبت کردیم. بگذریم از بچه بسیجیهایی که در روزهای قرنطینه خانگی، دل به دریا زدند و شهر را از آلودگیها میزدودند... بگذریم از طلبههایی که در بیمارستان کارگری(تاکید و تایید میکنم کارگری!) میکردند؛ یک جا اما خیلی برایم عجیب بود! بهشت معصومه(س)!
وارد که شدیم جمعیت گُله گُله اینطرف و آنطرف نشسته بودند. محکمترهایشان درگیر کارهای اداری تدفین بودند... میگویم محکمترها منظورم مردها نیست فقط... حتی زنهایی که غريبانه و مظلومانه بغض در گلو را میخوردند اما در روزهایی که کسی نیست زیر شانههای صاحب عزا را بگیرد، مجبور بودند خودشان کارهای عزیز از دست رفتهشان را پی بگیرند. دیدم پدری که رمق از زانوانش رفته بود. من مادری را دیدم که تنها گریه میکرد، تنهای تنهای تنها... و من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود...
وارد غسالخانه شدیم. انگار در قم چند روزی بود که برای اولین بار و با بررسیهای بهداشتی لازم انجام داده شده، اموات فوت شده بر اثر کرونا را غسل میدادند. گوشهی سالن هفت هشت عبا و عمامه دیدم که به جا رختی آویزان شده بود... همه قیافهها هم میخورد که طلبه باشند. مثل اینکه در اینجا غسالخانهی ویژهای برای اموات کرونایی شکل داده بودند.
خیلی سفت بودند... میگویم سفت و میشنوی سفت! اصلا مگر میشود سفت نباشی و بیایی غسالخانه... خیلی تلاش کردیم مصاحبه کنند. ابتدا راضی نشدند. نه اینکه انتها راضی شدند. نه! فقط یکیشان به قدر چند جمله گفت که چه میکنند. و گرنه خیلی هاشان حتی آفتابی نشدند. تو فکر کن مثلا آفتابی هم میشدند. سر تا پا از این لباس فضاییها پوشیده بودند ماسک و شیدر و اینها هم بماند! خب برای چه مصاحبه نمیکردند؟ شناخته نمیشدند. واضح است. چون برای مصاحبه نیامده بودند... سفت بودند!
آن طرفتر چهار مرد گوشههای تابوتی را گرفتند و آوردند در جایگاه نماز. معلوم بود صاحب عزا نبودند... طلبهای از آن طرف الصلاة الصلاةگویان پشت تابوت قرار گرفت و تکبیر گفت و من هم... تکبیر اول، دوم، سوم و... و من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود...
طلبهی دیگر را دیدم که در نگاه اول چهرهاش برایم آشنا بود. گویی او را این روزها دیده بودم. همراهمان گفت که طلبه را میشناسی؟ گفتم برایم آشناست. گفت محمد مداح است. همان طلبهای که این روزها عکسش معروف شده. همان طلبهای که گوشه بیمارستان زانوی غم از دست دادن زن و فرزند در راهش را بغل گرفته بود.
خبر مرتبط/ ۴ روایت درباره عکسی که دلمان را آتش زد +فیلم
شناختمش... با بچه ها دنبالش رفتیم. رسیدیم سر قبری که قرار بود آقای طلبه جوان پیکر همسفرش را امانت دهد به خاک! یا شاید بهتر بگویم امانتی خاک را به او بازگرداند! اگر میخواهید بدانید غربت یعنی چه همین بس که کل تدفینکنندگان به تعداد انگشتان دو دست هم نمیرسید و شاید اگر ما هم نبودیم به تعداد انگشتان یک دست!
او هم سفت بود... بد هم سفت بود انقدر سفت بود که داشتم کفری میشدم... خودش رفت داخل قبر. عبا و عمامه از تن برکند... بدن همسرش را تکان میداد. دوست طلبهاش هم بالای قبر تلقین خواند... او همچنان سفت بود... لامصب اشک بریز... خالی شو! سفت بود ولی سنگدل؟ حاشا... چون هق هقاش را شنیدم وقتی روضه در و دیوار را خواندند... هق هقاش را شنیدم وقتی روضه گودال را خواندند... و من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود... لا یوم کیومک یا اباعبدالله