
سرویس حاشیهنگاری: فائضه غفارحدادی/ دو هفته پیش کسی که نمیشناختمش زنگ زد و خودش را از مجمع ناشران معرفی کرد و گفت که شما برای دیدار رهبری در روز عید فطر انتخاب شدهاید. هستید؟ بدون مکث و تفکر گفتم بله بله! و حواسم نبود که قرار بود عید فطر را برویم سفر! شب به همسرجان ماجرای تلفن را گفتم و شنیدم که مگر کارگزار نظامی یا سفیر کشور اسلامی؟ سر درنیاوردم از سوالش و مجبور شد توضیح بدهد که دیدار عید فطر آقا هرسال با همینهاست. این که من نویسنده جزو کدامشان طبقه بندی میشوم را نمیدانم، اما در هر صورت خوشحالم.
چند روز بعدش با زبان روزه میروم مجمع ناشران و کارت ویژه دیدار را میگیرم. ولی هنوز نمیدانم که بتوانم بروم یا نه. برای رفتن باید برنامه سفر خانوادگیمان را عقب بیندازم و بچهها ذوق دارند که هرچه زودتر سفر برویم. با این حال همکاری همدلانه همسرجان است که برنامه سفر عقب می افتد و قرار میشود همه وسایل را آماده کنیم و روز عید، من از مصلی بروم بیت و سریع برگردم که بزنیم به دل جاده و برویم ولایت خودمان تبریز.
توی کارت دعوت نوشته پیش از ده و نیم حضور داشته باشید و من استرس دارم که نماز عید طول بکشد و مترو شلوغ باشد و به موقع نرسم. به شوخی از همسر جان میپرسم:"خب نمی شود با ماشین آقابروم؟ و او یادآوری میکند که دیدار مخصوص کارگزاران نظام است و خیلیهایشان قرار است از نماز بروند بیت و همین فکر تو را کردهاند. "خب یه اتوبوس می گیریم دسته جمعی می ریم!"
صبح روز عید خودمان را میرسانیم مصلی. هر سه پسر را میسپارم به پدرشان و من تنها میروم که از آنجا بلافاصله خودم را به مترو برسانم، شور و شوق عید فطر و نماز پشت سر آقا حسابی حالم را جا میآورد و قدمهایم از صفهای نماز تا پلههای مترو مصلی روی ابرهاست و سربالایی و آفتاب و اصرار دانشجوها برای گرفتن فشار خونم را محل نمیگذارم.
با یکی دیگر از نویسندهها توی مترو تئاتر شهر قرار گذاشتهام. ولی من زودتر میرسم وتا او هم برسد و از مترو بزنیم بیرون ساعت نه و نیم شده. هنوز یک ساعت وقت هست. سلانه سلانه فلسطین پردرخت و با صفا را پایین میآییم و برای رفیقم از خاطرات دیدارهای قبلیام با آقا و اتفاقات بامزه هرکدام تعریف میکنم. او هم برنامه سفر خانوادگی داشته و می گوید که همه خانوادهاش رفتهاند و او به خاطر این دیدار مانده و باید تا آخر تعطیلات هم در خانه تنها بماند. بار اولی است که فلسطین را به نیت دیدن آقا پایین می آید و ذوق دارد. ولی ذوق من هم کمتر از او نیست. وگرنه الان توی جاده تبریز بودم و يحتمل به زنجان رسیده بودیم، نه جمهوری!
سرکوچه بیت که اولین خان عبور است همسر و دختر شهید طهرانی مقدم را میبینم و چقدر از دیدن هم خوشحال میشویم. آنها هم مستقیم از مصلی آمدهاند. از صبح تعارفات مردمی خرما و شربت و بیسکوئیت را بیمحلی کردهام که روزه عید فطرم را با شیرینی و شربت بيت افطار کنم. و عجب میچسبد.
قسمت خانم ها خلوت است. خیلی خیلی خلوتتر از چیزی که تصور میکردم. همسر و دختر شهید مقدم را تعارف میکنند جلوی نردهها و من و دوستم به همین پشت نردهها راضیایم و حتی خوشحالیم! آنهایی که جلوی نردهها مینشینند باید تا آخر مجلس شقورق و مرتب بنشینند و تکان نخورند. نه مثل ما که هنوز آقانیامده سه بار جایمان را عوض می کنیم و هر بار جلوتر می رویم! و هربار آدمهای جدیدی را کشف میکنیم! یک نویسنده دیگر یک استاد دانشگاه و همسر شهید دقایقی.
سمت آقایان پر است از مسئولان نظام و سفرای کشورهای اسلامی. برخلاف دو سه باری که با مردم تبریز روز ۲۹ بهمن توی این حسینیه منتظر آقا نشستهام همه موقر و متین و ساکتند اما راستش این نظم و سکوت و گشادی جا خوشحالم نمی کند و دلم اشتیاق و فشار جمعیت و زانوهای توی شکمم وشعارهای پی درپی و انتظار کشنده معلق در فضای آن دیدارها را می خواهد.
ساعت ده و نیم را ده دقیقه گذشته که پرده آبی جلوی جمعیت کنار می رود و همه روی پا میایستند و سرجایشان شعار میدهند. صلى على محمد بوی خمینی آمد. لای جمعیت تبریز بودم الان به قاعده چند صف بافشار جمعیت جلوتر رفته بودم، اما اینجا خبری نیست. خودم دست دوستم را می گیرم و آرام از بين جمعیت خودمان را می رسانیم صف اول. درست پشت نردهایی که زهرای طهرانی مقدم سیزده ساله شق ورق و متین نشسته و یک ساعت است از جایش جم نخورده و مثل ما لبه روسریاش کج و کوله نشده است.
چه قرآن باحالی خوانده میشود. قاری را زیر لب دعایش میکنم. قرآن تمام میشود و آقای روحانی اجازه میگیرد و سرپا شروع به صحبت میکند. صحبت هایشان تمام شد و آقا لب به سخن باز کردند. از موفقیت دشمن در کمرنگ کردن واژه "امت اسلامی در ادبیات مسلمانان حرف زدند و این که به جای صف بندی این امت یک ونیم دو میلیاردی در برابر كل دنیای کفر و استکبار امروزه هرجا که جنگ است خود مسلمانان با همدیگر مشغول نبردند و این از مکاید استکبار است.
آقا صحبت هایش را ادامه می دهد و من در ذهنم تصور می کنم که اگر من و مسلمانی در ترکیه افغانستان، عراق و فلسطين و در سوئیس، فرانسه، انگلیس، چین، هند، آمریکا، برزیل، آفريقا و استرالیا خودمان را یک شهروند امت واحد اسلامی می دانستیم و این مرزهای روی کاغذ و توی ذهنهایمان این قدر دستهبندیمان نکرده بودند چه حس قدرت و غرور و تعلق خاصی توی وجودمان ریشه می کرد و همین احساس خون میشد و توی رگهایمان غیرت و استکبارستیزی جریان میگرفت.
آقا اشاره میکند که عید فطر، عید کل امت اسلام است و باید به فکر اتحاد مسلمانان، امروز مساله فلسطین مساله اول جهان اسلام است ولی کشورهای اسلامی به جای کمک به حل مساله فلسطين، اجلاس تشکیل می دهند برای نابودی فلسطین! امروز همدلی همه مسلمانان برای حل این مشکل لازم است و راه حل این نیست که مثل رهبران قدیمی عرب بگوییم همه یهودی ها را توی دریا بیندازید.
ما خواستار این هستیم که همه مردم فلسطین چه مسلمان و چه یهودی و چه مسیحی و چه آنها که از کشورشان تبعید شدهاند، جمع شوند و برای کشور خودشان تصمیم بگیرند. فقط این طوری است که فلسطین به مردم فلسطین برمیگردد و انشالله برمیگردد. وقتی آقا می گوید که به توفیق الهی شما جوانها آن روز را خواهید دید، اشک در چشمهایم حلقه میزند و دوباره بخارات آرزوهایم را فوت میکنم سمت حسینیهای که سقفش رسانای آسمان است.
صحبت آقا خیلی زود تمام می شود و من و دوستم محو دست تکان دادن و خروج آقا از جایمان بلند می شویم. حتی صف جلوی نرده هم بلند میشوند و ابراز احساسات میکنند. انگار که بخواهیم برای بیدار شدن از یک رویای شیرین مقاومت کنیم دلمان نمی خواهد پلک بزنیم. اما آقا میرود و رویای شیرین ما هم به پایان می رسد.
درآمدنی آرمیتا و مادرش را هم میبینم و عیدم با برکتتر میشود و تازه بعد از خداحافظی با آنهاست که یادم به همسرجان و بچهها و ساکهای بسته شده و جاده تهران تبریز می افتد که همگی منتظر من هستند و باید زودتر خودم را بهشان برسانم. پیاده خیابان فلسطین را میگیریم و به سمت بالا حرکت میکنیم. برعکس موقع رفتن ساکتیم. دوستم را نمی دانم ولی من به روزی فکر می کنم که توی خیابانهای فلسطین با همین دوست نویسندهام به سمت بالا با عجله حرکت کنیم و از خاطره شیرین امروز برای هم تعریف کنیم و کاش آن روز هنوز همین طور جوان و آرمانی باشیم. طوری که بتوانیم از سفر و برنامههای شخصیمان بزنیم و تصمیمهایمان با اهداف امت واحد اسلامی هماهنگ و هم مسیر باشند.