برگزاری شب شعر فاطمی با حضور شاعران برجسته کشور

سایت عقیق با همکاری موسسه مهر رضا برگزار کرد؛
ارسال زمان بندی شده: 
شنبه, 28 بهمن, 1396 - 10:15
نخستین شب شعر فاطمی عقیق اشک روز چهار شنبه ۲۵ بهمن ماه در موسسه خانه مهر رضا با همکاری سایت عقیق برگزار شد. در این مراسم تعدادی از شعرای مطرح آیینی به شعرخوانی پرداختند.

به گزارش حلقه وصل

نخستین شب شعر فاطمی عقیق اشک روز چهار شنبه ۲۵ بهمن ماه در موسسه خانه مهر رضا با همکاری سایت عقیق برگزار شد.

در این مراسم تعدادی از شعرای مطرح آیینی به شعرخوانی پرداختند ، در ادامه اشعار قرائت شده در این مراسم را می خوانید:


مرتضی امیری اسفندقه:


هر کس هر آن چه دیده اگر هر کجا تویی
یعنی که ابتدا تویی و انتها تویی


در تو خدا تجلی هر روزه می کند
« آیینه تمام نمای خدا » تویی

چیزی ندیده ام که تو در آن نبوده ای
تا چشم کار می کند ای آشنا ! تویی

نخل ولایت از تو نشسته چنین به بار
سرچشمه فقاهت آل عبا تویی

غیر از علی نبود کسی همطراز تو
غیر از علی ندید کسی تا کجا تویی

تو با علی و با تو علی روح واحدید
نقش علی است در دل آیینه، یا تویی؟

شوق شریف رابطه های حریم وحی
روح الامین روشن غار حرا تویی

ایمان خلاصه در تو و مهر تو می شود
مکه تویی، مدینه تویی، کربلا تویی

زمزم ظهور زمزمه های زلال توست
مروه تویی ، قداست قدسی ! صفاتویی

بعد از تو هر زنی که به پاکی زبانزد است
سوگند خورده است که خیرالنسا تویی

شوق تلاوت تو شفا می دهد مرا
ای کوثر کثیر ! حدیث کسا تویی

آن منجی بزرگ که در هر سحر به او
می گفت مادرم به تضرع بیا ! تویی

آن راز سر به مهر که «حافظ» غریب وار
می گفت صبح زود به باد صبا تویی

هنگام حشر جز تو شفاعت کننده نیست
تنهاتویی شفیعه روز جزا تویی

در خانه تو گوهر بعثت نهفته است
راز رسالت همه انبیا تویی

«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند»
بی تو چه می کنند؟ تویی کیمیا تویی

قرآن ستوده است تورا روشن و صریح
یعنی که کاشف همه آیه ها تویی

درد مرا که هیچ طبیبی دوا نکرد
آه ای دوای درد دو عالم! دوا تویی

من از خدابه غیر تو چیزی نخواستم
ای چلچراغ سبز اجابت ! دعا تویی

«پهلوشکسته ای تو و من دل شکسته ام»
دریابم ای کریمه که دارالشفا تویی

ذکر زکیّه تو شب و روز با من است
بی تاب و گرم در نفس من رها تویی

کی می کنی نگاه به این لعبتان کور
با من در این سراچه بازیچه تا تویی

پیچیده در سراسر هستی ندای تو
تنها صدا بماند اگر، آن صدا تویی

گفتم تو ای بزرگ! خطای مرا ببخش
لطفت نمی گذاشت بگویم « شما » تویی

باری، کجاست بقعه قبر غریب تو؟
بر ما بتاب، روشنی چشم ما تویی

محمد علی مجاهدی :
به دعا دست خود که برمی ‏داشت
بذر آمین در آسمان می ‏کاشت

به تماشا، ملک نمازش را
نردبانی ز نور می ‏پنداشت

چه نمازی؟ که تا به قبه‏ ی عرش
برد او را و نردبان برداشت

پرچم دین ز بام کعبه گرفت
برد و بر بام آسمان افراشت

بس که کاهیده بود، شب او را
شبحی ناشناس می ‏انگاشت

خصم بیدادگر ز جور و ستم
هیچ در حق او فرونگذاشت

تا نینداختش به بستر مرگ
دست از جان او مگر برداشت؟!

قصه را تازیانه می ‏داند
در و دیوار خانه می ‏داند

دشمن از حد فزون جفا پیشه است
چه کند بعد از این؟ در اندیشه است

نسل در نسل او حرامی بود
خصم بدخواه تو پدر پیشه است!

ریشه ‏اش را ز بیخ می‏ کندم
چه کنم؟ دشمن تو بی ریشه است!

به گمانش که جنگل مولاست
غافل از اینکه شیر در بیشه است

یک طرف نور و یک طرف ظلمت
یک طرف سنگ و یک طرف شیشه است

دل گل خون ز دست گلچین است
وانچه بر ریشه می‏ خورد، تیشه است!

قصه را تازیانه می ‏داند
در و دیوار خانه می ‏داند

سخن از درد و صحبت از آه است
قصه ‏ی درد او چه جانکاه است!

راه حق، جز طریق فاطمه نیست
هر که زین ره نرفت، گمراه است

در محیطی که موج گوهر نیست
گر خزف جلوه کرد، دلخواه است!

عمر دل کاش ادامه‏ ای می ‏داشت
ورنه این قبض و بسط گه گاه است

در مسیری که عشق می ‏تازد
تا به مقصود، یک قدم راه است

در بهاران، خزان این گل بود
عمر گلها همیشه کوتاه است

با غم تو، دلی که بیعت کرد
تا ابد در مسیر الله است

هر کس آمد، به نیمه‏ ی ره ماند
غم فقط با دل تو همراه است

آنکه در گوش جان او مانده است
ناله‏ های دل علی، چاه است

اینکه بر لب رسیده، جان علی است
دل گمان می ‏کند هنوز، آه است!

خون شد، از سینه ‏ی تو بیرون ریخت
حق ز حال دل تو آگاه است

آنکه بعد از کبودی رخ تو
با خسوف آشتی کند، ماه است

قصه را تازیانه می ‏داند
در و دیوار خانه می ‏داند

ساز غم گر ترانه ‏ای می ‏داشت
آتش دل، زبانه ‏ای می‏ داشت

چون زبان دل آتش افشان بود
کوه غم گر دهانه ‏ای می داشت

کاش مرغ غریب این گلشن
الفتی با ترانه ‏ای می ‏داشت

یا علی! با تو بود همسایه
اگر انصاف، خانه‏ ای می‏ داشت

با تو عمری هم آشیان می ‏شد
حق اگر آشیانه ‏ای می ‏داشت

آستان تو بود یا زهرا
گر ادب، آستانه‏ ای می‏ داشت

در زمان تو زندگی می ‏کرد
گر صداقت، زمانه ‏ای می ‏داشت

گر مزار تو بی ‏نشانه نبود
بی نشانی نشانه ‏ای می ‏داشت

گر که میزان حق زبان تو بود
این ترازو زبانه ‏ای می ‏داشت

سینه‏ ی خونفشان فاطمه بود
گر گل خون، خزانه ‏ای می ‏داشت

گر نمی ‏سوخت گلشن توحید
گلبن او، جوانه ‏ای می ‏داشت

قصه‏ ی زندگانی او بود
گر حقیقت، فسانه ‏ای می داشت

شب اگر داشت دیده، در غم او
گریه‏ های شبانه‏ ای می ‏داشت

گر غمش بحر بیکرانه نبود
غم ما هم کرانه ‏ای می ‏داشت

بهر قتلش به جز دفاع علی
کاش دشمن بهانه ‏ای می ‏داشت

به سر و روی دشمنش می ‏زد
شرم اگر، تازیانه‏ ای می ‏داشت
 
شانه می ‏کرد زلف زینب را
او اگر دست و شانه‏ ای می ‏داشت

قصه را تازیانه می ‏داند
در و دیوار خانه می ‏داند

آتش کینه چون زبانه کشید
کار زهرا به تازیانه کشید

دشمن دل سیه، به رنگ کبود
نقش بی مهری زمانه کشید!

آتش خشم خانمانسوزش
پای صد شعله را به خانه کشید

همچو شمعی که بی‏ امان سوزد
شعله از جان او زبانه کشید

در میانش گرفت شعله‏ ی کین
پای حق را چو در میانه کشید

دل او در میان آتش و خون
پر به سوی هم آشیانه کشید

سوخت بال کبوتران حرم
کار این شعله‏ ها به لانه کشید!

دامن گل که سوخت از آتش
شعله سر از دل جوانه کشید!

سینه‏ اش مخزن گل خون شد
به کجا کار این خزانه کشید؟!

قامتش حالت کمانی یافت
بسک ه بار محن به شانه کشید

سبحه، مشق سرشک او می ‏کرد
بسکه نقش هزار دانه کشید!

بر رخ این حقیقت معصوم
نتوان پرده‏ ی فسانه کشید

قصه را تازیانه می‏ داند
در و دیوار خانه می ‏داند

گل خزان شد، صفای او مانده‏ ست
رنگ و بوی وفای او مانده‏ ست

رفت زهرا، ولی به گوش علی
ناله‏ ی ای خدای او مانده‏ ست!

در دل او که بیت الاحزانست
ناله ‏ی وای وای او مانده‏ ست

یا علی گفت و گفت تا جان داد
این خدایی ندای او مانده ست

بر لب او که خاتم وحی‏ ست
نقش یا مرتضای او مانده‏ ست

زیر این نه رواق گنبد چرخ
ناله‏ ی او، صدای او، مانده ‏ست

رفت و، زیر زبان لیل و نهار
مزه‏ های دعای او مانده ست

گرچه دستش ز دست رفته ولی
کف مشکل گشای او مانده‏ ست

دل خبر می ‏دهد به ناله از او
گرچه در مبتدای او مانده‏ ست!

در دل ما که کربلای غم‏ ست
نینوایی نوای او مانده ‏ست

که قدم می‏ نهد به خانه‏ ی دل
در دلم جای پای او مانده‏ ست!

نیمه جانی علی به لب دارد
چه کند؟ این برای او مانده‏ ست!

قصه را تازیانه می‏ داند
در و دیوار خانه می‏ داند

 
تا عقیق ست و تا یمن باقی است
رگه‏ هایی ز خون من باقی است!

شهر من تا مدینه‏ ی عشق است
هم اویس ست و هم قرن باقی است

خون من، این زلال جاری سرخ
در دل لعل، موج زن باقی است

ماند زینب،اگر که زهرا رفت
بچه شیری ز شیرزن باقی است

گرچه آهسته چون نسیم گذشت
جای پایش در این چمن باقی است!

تا که نمرود هست، آزر هست
تا تبر هست، بت ‏شکن باقی است

تا سر کفر و شرک می‏ جنبد
ذوالفقارست و بوالحسن باقی است

در دل شعله سوخت پروانه
گریه‏ ی شمع انجمن باقی است!

سوخت شمع و، به جاست فانوسش
از علی نقش پیرهن باقی است!

بر رخ آن فرشته‏ ی معصوم
اثر دست اهرمن باقی است!

قصه را تازیانه می‏ داند
در و دیوار خانه می ‏داند

رفتی و  زینب تو می ماند
خط تو، مکتب تو می ‏ماند

بر کف زینب، این زبان علی
رشته ‏ی مطلب تو می ‏ماند

تا حسینی و کربلایی هست
زین اَب، زینب تو می ‏ماند

از علی دم زدی و، نام علی
تا ابد بر لب تو می ‏ماند

تا ابد در صوامع ملکوت
ناله‏ ی یا رب تو می ‏ماند
 
هم نماز نشسته ‏ی تو به روز
هم نماز شب تو می ‏ماند

منصب تو، حکومت دلهاست
بهر تو، منصب تو می ‏ماند

در سپهر شهامت و ایثار
پرتو کوکب تو می ‏ماند

خون تو پشتوانه‏ ی دین ‏ست
تا ابد مذهب تو می‏ ماند

دل تو می ‏طپد به سینه هنوز
شور تاب و تب تو می‏ ماند

قصه را تازیانه می ‏داند
در و دیوار خانه می ‏داند

بی تو ای یار مهربان علی!
شعله سر می ‏کشد ز جان علی

بی تو ای قهرمان قصه‏ ی عشق
ناتمام است داستان علی

عیسی ار چار پله بالا رفت
دم آخر، ز نردبان علی

در عروج تو از ادب می‏ سود
سر به پای تو، آسمان علی!

خطبه‏ ی ناتمام زهرا کرد
کار شمشیر خونفشان علی

خواست نفرین کند، که زهرا را
داد مولا قسم به جان علی!

که ز قهر تو ماسوا سوزد
صبر کن صبر، مهربان علی!

ذوالفقار برهنه ‏ی سخنش
کرد کاری به دشمنان علی

که دگر تا ابد بزنهارند
از دم تیغ جانستان علی

با وجودی که قاسم رزق است
ساخت عمری به قرص نان علی!

بعد او، خصم دون که می ‏پنداشت
به سه نان می ‏خرد سنان علی

بود غافل که چون به سر آید
دوره ‏ی صبر و امتحان علی

دشمنان را امان نخواهد داد
لحظه ‏ای تیغ بی امان علی

زینب! ای خطبه‏ ی حماسی عشق
ای به کام علی، زبان علی

باش کز خطبه ‏ات زبانه کشد
آتش خفته در بیان علی

دیدم انصاف را به کوچه ‏ی عشق
سر نهاده بر آستان علی

نسب خویش را جوانمردی
می‏ رساند به دودمان علی

عشق، چون من ارادتی دارد
به علی و به خاندان علی

رفت زهرا و اشک از دنبال
وز پی او روان، روان علی

خرمن او اگر در آتش سوخت
رفت بر باد خان و مان علی

بازمانده‏ ست سفره‏ ی دل او
غم و دردست، میهمان علی!

راز دل را به چاه می ‏گوید
رفته از دست، همزبان علی

آن شراری که سوخت زهرا را
سوخت تا مغز استخوان علی

قصه را تازیانه می ‏داند

در و دیوار خانه می ‏داند

محمد علی مجاهدی :

بلبل چو یاد می کند از آشیانه اش
خون می چکد ز زمزمه عاشقانه اش
هرگز یاد ز بلبل عاشق نمی رود
مشت پری که ریخته در آشیانه اش
گلچین به باغ آمد و تاراج کرد و ماند
بر برگ برگ گل اثر تازیانه اش
آن شعله ای که غارتیان بر فروختند
در گل گرفت و سوخت در آتش جوانه اش
آن آتش مدینه گدازی که شد بلند
در کربلا ز خیمه زینب زبانه اش
دشمن شکست حرمت آن در که جبرئیل
بوسیده بود از سر شوق آستانه اش
تیر از کمان جور رها می شود و نبود
جز سینه شکسته زهرا، نشانه اش
چون پای دشمنان علی در میانه بود
آتش گرفت حلقه صفت در میانه اش
درداکه خصم تاب دفاع علی نداشت
شد این سند به کشتن زهرا، بهانه اش
دیگر برای فاطمه، دستی نمانده است
در زیر بار درد شکسته ست شانه اش
زهرا ملول زلف پریشان زینب است
بعد من که می زند از مهر، شانه اش؟!
یک لحظه بی خروش و تلاطم نبوده است
طوفانی ست بحر غم بیکرانه اش
از خاطر مدینه دلها نمی رود
مائیم و یاد خاطره جاودانه اش

عارفه دهقانی :
باید آیینه را قسم بدهم
صورتت را به من نشان بدهد
دیدن روی ماه تو، تنها
می‌تواند به من توان بدهد 
رو گرفتی خسوف شد؛ شب‌ها
آه ! از سوزِ مانده بر لب‌ها
نفسی زنده کن مرا، که فقط
می‌تواند دَمِ تو، جان بدهد

جز من و کودکان و سلمانُ
دو سه یارِ به حق مسلمانم
یک نفر نیست که در این شهر
برسد آب دستمان بدهد

اَنتِ روحُ الحیاتِ؛ لَم یَبقی
بعدُکِ جسمُ نحنُ فی الدُّنیا
دونَنی، لا تُرَحِّلی! زهرا
کاش هجران، کمی امان بدهد
اینهمه زخم؛ آه، اینهمه زخم
رازهای تو بود و دَم نزدی
چاره سازِ علی، بگو چه کنم؟
کیست تا مَرهَمی نشان بدهد؟ 
کمی آب روان بریز اسماء
عذر می‌خواهم از همه سادات
روضه سنگین شده، کسی باید
آب قندی به روضه خوان بدهد

احمد علوی:

دیگر نماند فرصت ِ راز و نیاز هم

حتی شکسته بود دل ِ جانماز هم


در هم شکست پنجره نیمه باز هم

تا از شما اجازه بگیرم که باز هم


باشعر بال و پر بزنم در هوایتان

بانو اجازه هست بمیرم برایتان؟

 

تا گرگ های بره نما محترم شدند

مردان مرد در صف پیکار کم شدند
 

بر دوری از مسیر علی هم قدم شدند

چون بی اجازه وارد صحن حرم شدند

 

دیوار و در حجاب شما شد که ناگهان

یک رشته کوه با عظمت را کشان کشان

 

از کوچه های حادثه بردند و بی قرار

می سوخت از هجوم خزان قامت بهار

 

****

 

یک چشم سوی مسجد و یک چشم سوی یار

افتاده بود از نفس انگار ذوالفقار


داغت اگر که بر دل مولا نمی نشست

شاید که ذوالفقار هم از پا نمی نشست


بعد از تو شهر آینه ها رو سیاه ماند

یک عمر گریه های علی ماند و چاه ماند


از بس بساط بی کسیش رو به راه ماند

نهج البلاغه ماند و دعا ماند و آه ماند


دریای ِدرد در دل ِ نهج البلاغه است

داغ ِ تو شرح کامل نهج البلاغه است
 

تصویر  ِ ماه  از غمتان پاره پاره بود

شب طول می کشید و فقط در نظاره بود

 
چشم تمام آینه ها پر ستاره بود

خورشید هم که منتظر یک اشاره بود

 
حالا بیا و از دل ِ مولا خبر بگیر

جان علی برای علی بال و پر بگیر

 
این رد پای کوچ ِ پرستوست در بقیع

شب گریه های لاله ی شب بوست در بقیع


حالا چقدر حرف دوپهلوست در بقیع

از هر چه بگذریم سخن اوست در بقیع

 

پهلوی درد های تو دنیا چه کوچک است

با آن همه شکوه، تماشا چه کوچک است


احساس می کنم که دوباره محرم است

باسیل و اشک ، فاصله ام با شما کم است

 

حتی میان سفره به جای نمک ، غم است

گویا عزای ِ  مادر گل های ِ عالم است


حبل المتین که رشته ای از چادر شماست

فرهنگ نانوشته ای از چادر شماست


شاعر بیا و با همه ی بیش و کم بساز


بااستخوان خرد و شکسته قلم بساز

 

با اشک و آه و تربت ِ او یک حرم بساز

ترکیب بند تازه تر از محتشم بساز


تا در بهار روضه او زنده ات کنند

در دشت های تشنه پراکنده ات کنند..

سید محمد جواد شرافت

ای تا همیشه مطلع الانوار لبخندت
آیینه در آیینه شد تکرار لبخندت

جان پدر را تا بهشتی غرق گل می برد
در لحظه های روشن دیدار لبخندت

لبریز بود از مادری لبریز چشمانت
سرشار بود از عاطفه سرشار لبخندت

نه سال در دنیای حیدر صبح و ظهر و شب
تکرار شد تکرار شد تکرار لبخندت


با گردش دستاس خیر و نور می پاشید
بر هرچه صحرا هرچه گندمزار لبخندت


از روزه ی بی نان و بی خرما چه شیرین تر
وقتی که باشد لحظه ی افطار لبخندت


اما چرا این روزها دیگر نمی خندی
اما چرا این روزهای تار لبخندت .‌..


مثل گلی توفان زده پژمرد ، پرپر شد
بعد از پدر بعد از در و دیوار لبخندت


این روز های آخری یک بار خندیدی
اما چه تلخ است آه تلخ این بار لبخندت


با چشم های خسته تا تابوت را دیدی
بر چشم های فضه شد آوار لبخندت


مادر جهان ما یتیم عشق و احساس است
قدری بخند ای مهربان بگذار لبخندت …

چادر نماز دخترم از یاس لبریز است
تابیده بر این چادر گلدار لبخندت

هادی ملک پور:

خون می رود ز چشم ترم پای رفتنت
پشتم خمید پای تماشای رفتنت

ای با شتاب عزم سفر کرده صبر کن
خانه هنوز نیست مهیای رفتنت

یا از خدا بخواه بمانی و یا مرا
زنده مخواه فاطمه فردای رفتنت

نجوای سجده های تو عجل وفاتی است
همواره از خداست تمنای رفتنت

ذکر بریده ی تو گواه بریدن و 
حال قنوت های تو گویای رفتنت

ای کاش زخم های تنت اینقدر نبود
تا ماندنت رقم بخورد جای رفتنت

با هر نفس به پیرهنت رنگ گل نشست
شد سرفه ها جواب معمای رفتنت

بسته کتاب عمرعلی را وداع تو
هربرگ آن رسیده به امضای رفتنت

***

این روزها شب وسحرت طول می کشد

حتی دقیقه در نظرت طول می کشد

تا دست ها به هم برسد لحظه قنوت

در پیش چشم های ترت طول می کشد

از کنج خانه تا دم در غصه می خورم

از بس که راه مختصرت طول می کشد

اینگونه پیش گر برود ای کبوترم

درمان زخم های پرت طول می کشد

با هر قدم که تکیه به دیوار می دهی

از بین کوچه ها گذرت طول می کشد

بگذر از این محله که در وقت حادثه

تا مجتبی شود سپرت طول می کشد

تنگ غروب می رسی و درک می کنم

درد دل تو با پدرت طول می کشد

گیرم به گریه دخترت آرام شد ولی

آرام کردن پسرت طول می کشد

گفتی مجال شرح دل شرحه شرحه نیست

افسوس ..قصه جگرت طول می کشد

تو می روی و تازه شروع غم من است

گفتم به بچه ها سفرت طول می کشد


علی مشهوری:


وقتی شروع شعر با نام شما باشد
جای تعجب نیست نامش کیمیا باشد

ما هر شب و هر روز دنبال تو میگردیم
مانند بیماری که در فکر شفا باشد

چرخ فلک بر گِرد انگشت تو می چرخد
سکان هر کشتی به دست ناخدا باشد

شرط خرید حلقه اش زهرا همین بوده
نقش نگینش یا علیاً مرتضی باشد

هر کس بخواهد تا بداند کیستی باید
قطعا رسول الله یا حتما خدا باشد

وقتی که از آغاز تو سردرنیاوردیم
پس بهتر است این شعر هم بی انتها باشد

 

منبع: عقیق

برای دریافت مهمترین اخبار عضو کانال حلقه وصل در تلگرام شوید.

درج نظر

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • نشانی صفحه‌ها وب و پست الکترونیک بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.